تبليغاتX
گلپسر

گلپسر

به پایان آمد این وبلاگ حکایت همچنان باقیست؟!

از همه کسانی که این دو سال نوشته های جلف منو تحمل کردن ممنونم. شاید یه روزه دیگه یه جای دیگه دوباره شروع به نوشتن کردم ، نمیدونم.
خیلی خوشحالم که برادرها و خواهرهای خوبی مثل شما پیدا کردم. اگه احیای حرفی زدم یا مطلبی نوشتم که باعث رنجش خاطر عزیزی شدم عذرخواهی میکنم. بزارید به حساب کم تجربگی و نادونیم.
خب دیگه زیاد احساساتی نشید. حالا اشکاتونو پاک کنید!
بی بهانه خداحافظ...

یا علی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 7:13  توسط مهدی 

این روزا به شدت دنبال یه بهانه میگردم تا در این خراب شده رو گِل بگیرم بره پی کارش!

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:27  توسط مهدی  | 

لیست همسفران اردوی جنوب برای ثبت در آرشیو

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:20  توسط مهدی 

tv بی tv

از اون روز که تصمیم گرفتم تلویزیون کمتر نگاه کنم موفق شدم ساعاتی رو که پاش میشینم رو کاهش بدم و به روزی ۶۰ ساعت تقلیل بدم!! هر وقت تونستم حداکثر روزی فقط یک ساعت پای این جعبه جادوی لعنتی بشینم میام دلایلم رو توضیح میدم که چرا و برای چی من و تو نباید زیاد تلویزیون نگاه کنیم و همچنین این اینترنت بی صاحاب نیز!

پ.ن: یه مسلمون پیدا نمیشه یه دعوت نامه پرشین گیگ ناقابل به منه عاجز ناتوان کمک کنه؟
+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 6:3  توسط مهدی  | 

حسینیه گردان تخریب

شب آخر اقامتمون برگشتیم دوکوهه. ساعت تقریبا نزدیک ۱۲ بود که رسیدیم. بعد از شام مسئول اردو جناب آقای حسین پور فرمودند که ساعت ۲ میخوایم بریم یه جایی. هر کی عشقش کشید بیاد. ساعت یک و نیم شد که یه جمع ده پونزده نفری از آقایون و یه چند تایی هم ضعیفه آماده رفتن بودیم. حالا بماند که آقای حسین پور به طرز فجیعی خانومای محترمه رو پیچوند. قبل از رفتن هم بچه ها خیلی هر و کر میکردن. تا اونجایی که پویان خان حسین پور آمپرش زد بالا. رفت بالا منبر ده دیقه یه ربعی نصیحتمون کرد که این کارا بده و این حرفا. بعد از اون دیگه ما هم متحول شدیم و آماده رفتن!!
البته لازمه قبلش یه توضیحی راجب به اینجایی که میخواستیم بریم بدم. زمان جنگ در فاصله دو و نیم کیلومتری پادگان دوکوهه یه جایی درست کرده بودن که به رزمنده ها در مورد خنثی سازی مین و این صوبتا آموزش میدادن. این فاصله نسبتا زیاد هم به خطر این بود که صدای  حاصل از انفجار مزاحمتی واسه پادگان نداشته باشه. بیشتر شب ها هم این مکان که به حسینیه گردان تخریب شهرت داره محل راز و نیاز رزمنده ها بوده.
خلاصه تو تاریکی شب تو یه جاده خاکی و تاریک راه افتادیم. بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی رسیدیم به محل. یه حسینه که سقف نداشت و آسمون پر ستاره رو میشد از داخلش دید. وسط حسینه هم یه سری فانوس روشن کرده بودن. کلا فضای روحانی خاصی ایجاد شده بود.
تو اون هوای نسبتا سرد نشستیم رو یه موکت وسط حسینیه. حاج آقا سوزنبان شروع کرد روضه خوندن. بعدشم که نوبت به زیارت عاشورا رسید. ساعت ۳ نیمه شب بود و خواب بد جوری داشت فشار می آورد. چشمم رو بسته بودم و تو حالت خواب و بیداری گوش میکردم. گهگداری که صدای حاجی میرفت بالا از خواب میپریدم. بالاخره اینکه زیارت تموم شد . همه بلند شدیم وایسادیم آماده رفتن شدیم. الا دو نفر که هنوز نشسته بودن و سرشون پایین تو حال خودشون. با دیدن اون صحنه خیلی حال عجیبی پیدا کردم. با حسرت نگاهشون میکردم که چی جوری سیمشون وصله به اون بالایی. با چه حس و حالی راز و نیاز میکنن. یه خورده که وایسادیم دیدیم انگار خیال بلند شدن ندارن. نزدیک تر که رفتیم دیدیم حضرات خوابشون برده. اونم چه خوابی. دیگه این قدر خندیدیم که هر چی حس و حال روحانی و معنوی جمع کرده بودیم همه با هم یهویی از کف برفت!

پ.ن۱: خدایی من اگه جای خانوما بود و منو به این طرز می پیچوندن یا همون جا پولمو پس میگرفتم یا اینکه اردو رو سر حسین پور و دار و دستش خراب میکردم.
*تا می توانید میان دو گروه آتش اخلاف بیفروزید تا به بهشت روید!    "از فرمایشات خودم"

پ.ن۲: از همه اینا گذشته صرف ناهار راس ساعت ۸ شب و شام در ۲ بعد از نیمه شب تجربه ای بود که شاید دیگه هیچ وقت نصیبمون نشه. از همین جا تشکرات صمیمانه خودم رو از آقای حسین پور ابراز میدارم که شرایطی فراهم آوردن که ماها بتونیم همچین تجربه گرانبهایی رو کسب کنیم!

پ.ن۳: حالا گذشته از شوخی و مسخره بازی و جلف بازی و اینا لازم میدونم از همین جا تشکرات صمیمانه خودم رو از کلیه مسئولان برگزاری اردو  ابراز بدارم.
*پاچه خواران همه با هم یهویی به بهشت می روند!   "از فرمایشات خودم"

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 6:16  توسط مهدی  | 

پابرهنه در بهشت

"جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن      برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن"
به خدا که  قلم و زبان برای بیان عظمت اونجا خیلی حقیره. باید با چشم خودت ببنی. با چشم دل...

دو کوهه
پادگانی که در طول جنگ محل اسکان رزمندگانی بود که به جبهه ها اعزام میشدند. اولین جایی که اومدیم اینجا بود واتفاقا آخرین جایی هم که اومدیم هم همین جا بود.
زمین صبحگاه دوکوهه نیز در جستجوی راز داران خویش است. بسیجیانی که هر شب نمازهای شبانه شان را به نماز صبحشان پیوند میزدند و هر صبح پای بر زمین میکوبیدند. حاج احمد متوسلیان...

معراج شهدا
حال و هوای عجیبی داشت. نمیدونم شاید به خاطر شهیدی بود که دقیقا همزمان با روز ورود ما تفحص شده بود. کمتر کسی رو دیدم که با دیدن پیکر اون شهید بغضش نشکنه. اسم شهید...حسین حسین حسین...

شلمچه
دشت همواری که حتی یکتر پستی و بلندی هم در آن دیده نمیشده. هر چند که الان به خاطر عوامل انسانی اون ویژگیش رو تا حدودی از دست داده. یادمان جالبی درست کرده بودن. صحنه هایی که هر کس یه گوش با خودش خلوت کرده بود واقع دیدن داشت. حیف که بیشتر نموندیم. شلمچه شلمچه شلمچه...

طلائیه
جایی که بسیاری از فرزندان این مرز و بوم در خون خود غلتیند. جایی که ارتش عراق در عرض 3 روز نزدیک به هشتصد هزار موشک و خمپاره بر ان ریخت. جایی که سردار رشید اسلام حاج ابراهیم همت سر از تنش جدا شد. حاج حسین خرازی هم ، دستش را میگویم.
مزار ۵ شهید گمنام  که بوی عطری که از مزارشون بلند میشه تا شعاع چند متری قابل استشمامه همین جاست.
سه راهی شهادت هم همین جاست. جزیره های مجنون نیز...

هویزه
جایی که حسن علم الهدی و یارانش مردانه و تا آخرین قطره خون در برابر دشمن ایستادند. گلزار شهدای هویزه...۱۴۲ نفر...همه با هم...پرواز...

فکه
مشهد یاران با وفای مهدی فاطمه. محل شهادت سید شهیدان اهل قلم. سید مرتضی آوینی...ماسه بادی...پا برهنه در بهشت...

پ.ن: می خواستم مطالب همراه با عکس باشه ولی سرعت لاک پشتی اینترنت اجازه آپلود عکسا رو نمیده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 9:58  توسط مهدی  | 

اِهن اُوهون

اولندش الحمداالله به کوری چشم دشمنان اسلام صحیح و سالم رفتیم و برگشتیم. نه رو مین رفتیم نه اسیر شدیم و نه مفقودالاثر.
دومندش حقیقتش اینه که این قدر موضوع واسه نوشتن هست که نمیدونم از کدومش بگم. ایشالا به مرور گذری به اتفاقات سفر میزنم.
سومندش خبر رسیده مثل اینکه عید شده. خب مبارک باشه به پای هم پیر شید.
چهارمند هم نداره.

پ.ن: این پست فقط یه جورایی اظهار وجوده وگرنه هیچ خاصیت دیگه ای نداره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 6:11  توسط مهدی  | 

این آمریکایی های بی تربیت

یحتمل قضیه فیلم سیصد رو همتون تا حالا شنیدین. میتونید یه چیزایی در موردش اینجاها بخونید:
داستان مضحک پیروزی 300 سرباز "پاک" بر 120 هزار ایرانی "وحشی"!
فیلم ٣٠٠، برداشتی بیمارگونه از برخورد تمدن ها
یک نفر که فیلم رو دیده
یونانی های خوش تیپ ، ایرانی های وحشی
با سیصد چه کار کنیم؟ ... ساخت بمب گوگلی

میدونم الان رگ غیرتتون همچین ور قلمبیده شده. حالا هم به جای اینکه بشینید اونجا واس خودتون غرغر کنید بیاین به اینجا یه لینک بدید تا ببینیم دنیا دست کیه.
دقیقا این جوری و با همین کلمات===> 300 the movie

پ.ن: فردا دارم میرم جنوب یا شایدم غرب!! تو این چند روز که نیستم شیطونی نکنید تا برگردم. راستی چهارشنیه سوری تون قبول باشه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:24  توسط مهدی  | 

چهارشنبه سوری از دیدگاه شهید مطهری

قرآن می گوید: هر امر به اصطلاح قدیمی و هر سنتی قدیمی را به دلیل آن که گذشتگان ما چنین میکرده اند ، نیاکان ما این چنین بوده اند و ما باید راه نیاکان خودمان را برویم انجام دادن. محکوم است ، چرا؟ میگوید ممکن است نیاکانتان اشتباه کرده باشند ، ممکن است نیاکانتان عقل و شعور نداشته باشند. آنکه دلیل نمیشود. نیاکان ما در گذرشته چنین میکرده اند ، ما هم چنین میکنیم!
چهارشنبه آخر اسفند میشود ، بسیاری از خانواده ها (که باید بگوییم: خانوداه های نادان) آتش و هیزم روشن میکنند ، بعد آدم های گنده از روی آتش میپرند ، ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من! این چقدر حماقت است. وقتی که می پرسیم: چرا چنین میکنید؟
می گویند:این یک سنتی است میان ما و مردم ما ، از قدیم پدران ما چنین میکرده اند.
قرآن می گوید:
"اولو کان آبائهم لا یعقلون شیئا"
اگر هم پدران گذشته تان چنین کاری میکرده اند شما وقتی میبینید یک کار احمقانه است و دلیل حماقت شماست رویش را بپوشانید. چرا این سند حماقت را سال به سال تجدید میکنید؟ این فقط یک سند حماقت است که کوشش میکنید این سند حماقت را همیشه زنده نگه دارید ، ماییم که چنین پدر و مادرهای احمقی داشته ایم.

احکام چهارشنیه سوری

حضرت آیت الله خامنه ای: معنای عقلانی ندارد و در صورتی که موجب اذیت و آزار دیگران باشد یا تبذیر مال محسوب شود و یا خلاف قوانین و مقررات نظام جمهوری اسلامی باشد جایز نیست.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی: شایسته مسلمانان نیست.
حضرت آیت الله بهجت: این کارها مشروعیت ندارد و در صورت ایذا و آزار حرام است.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی: اشکال دارد.
حضرت آیت الله فاضل لنکرانی: جایز نیست.
حضرت آیت الله سیستانی: جایز نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 8:52  توسط مهدی  | 

فکل خوب و قشنگی داشتیم

به اطلاع میرسونم که بنده به مناسبت نزدیک شدن به ایام الله نوروز با کمک یک آقای آرایشگر موفق شدم چنان تر بزنم توی موهام که خودم هم باور نمیکنم تا به این حد در این زمنیه توانا باشم.
به همین مناسبت آمادگی کامل دارم در زمینه تر زدن تو کاکل ها و فکل های ملت بلاگر مشاوره رایگان بدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 9:11  توسط مهدی  | 

پنگوئن طفل معصوم

زنگ زدن که بیا اثاث کشی داریم. ۵ ساعتی طول کشید همه اثاث هاشونو بردیم خونه جدیدشون. فرداش که از خواب پا شدم از زانو به پایین فلج بودم. الان دو سه روزی میشه که از رو زمین که میخوام بلند بشم تا 2 دیقه عینهو پنگوئن راه میرم تا ماهیچه های پام برگرده به حالت طبیعی. خب هر کسی هم ۶۰ دفعه ۴ طبقه ساختمون رو بالا پایین کنه طبیعتا همین جوری باید بشه.
ولی درد اینجاست که به هر کس که بگی پام درد میکنه سریع بر میگرده این جمله کلیشه ای "شما جوونای روغن نباتی هستین" رو میکوبونه تو ملاجت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 6:25  توسط مهدی  | 

سربندهای فراموش شده

خاک پای همتونم اگه امشب بتونم
خودمونی براتون یه خورده روضه بخونم

قصه امشب من صنعت شعری نداره
مثل من غریبه و تو غصه ها کم میاره

ز شرار دل میسوزم ز تمامی وجود
بسم رب الشهدا ، یکی بود یکی نبود

یکی بود یک نبود ، زیر گنبد کبود
روزای جبهه و جنگ روزای قشنگی بود

روزای قشنگی بود روزای سخت جدایی
کاشکی جنگ تموم نمیشد میشدیم کربلایی

توی جنگ و جبهه ها یه بچه کوچیک بودم
نبودم جبهه ولی من به اونا نزدیک بودم

خاطرات اون روزا هیچ وقت ز یادم نمیره
مرغ دل به یاد تابوت شهید پر میگیره

مادری چشمش به در چرا عزیزم نیومد
بعد چند روز پسرش به روی دستا میمومد

اما بعد جبهه ها ما از خوبا جدا شدیم
لباس خاکی فراموش شد و بی وفا شدیم

دست بیعت به شهید و آرمانش نزدیم
اون چیزی که اونا خواستن ماها هرگز نشدیم

اونجا با ذکر حسین شبونه معبر میزدن
همه جا جار میزدن غلام ابن الحسنن

ذکر یابن العسگری از لبشون کم نمیشد
غیر یا مهدی چیزی به دردا مرهم نمیشد

اینجا کم کم خاطراتو از تو ذهنا میبرن
دیگه حرفی از شهید تو مجلسا نمیزنن

اونجا ناله مي زدند چرا آقامون نمي ياد
حال جبهه خبر از حضور آقامون مي داد

اينجا خون به قلب ناز مهدي زهرا شده
صوت موسيقي طنين انداز محفلها شده

اينجا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرن
همه عزت تو ثروت و تحصيل مي بينن

اونجا سربند ابوالفضل به همه توون ميداد
بسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد

اينجا غيرت مي دنو عشق تمدن مي خرن
با حجاب بي حجاب دم از تمدن مي زنن

اونجا رفتن روی مین که دنیا رو رها کنیم
درد بی درمون دنیا دوستی رو رها کنیم

اونجا زیر برف و بارون توی سنگرای سرد
اینجا ویلا و تجمل رو دلا نشونده درد

یکی محزون یکی خندون شیوه اونا نبود
اين طريق نبوي و سيره مولا نبود

در ازاي پاره دلي كه جبهه داده بود
خونه خشتي سزاي مادر شهيد نبود

اين وصيت نامه بت شكن خمين نبود
روي بوم خونه ها جز پرچم حسين نبود

کوچه های شهر ما بی روضه و دعا نبود
جای هر خون شهید تو مجلسا گناه نبود

رهبر غریب ما اون روزا دلگیر نبود
صورت شبیه ماهش این قدر پیر نبود

رد پای شهدا تو زندگی ها گم شده
شیوه عصرجهالت شیوه مردم شده

چطوری روز قیامت آقا رو صدا کنیم
تو چشای مادرش زهرا چطور نگاه کنیم

آقا جون دستم بگیر رنگ جماعت نباشم
دیگه از جدت حسین دارم خجالت میکشم

حالا که اومده مردی که رفیق شهداست
بچه جبهه و جنگ و با صفا و با خداست

اومدم آشتی کنم با تو به والله آقاجون
روتو برنگردون از من جون زهرا آقاجون

بس که بد سر زده ازمن ، دیگه دل خسته شدم
به سرم هر چی بیاد حقمه والله آقا جون

آقا من تو رو قسم میدم به یک مرد غریب
همونی که کشته شد کنار دریا آقا جون

همونی که یه روز خیمه هاشو آتیش زدن
دخترش آواره شد میون صحرا آقا جون

مددی کن که شبیه شهدا پاک بشم
ذکر یابن العسگری بگیرم و خاک بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 6:51  توسط مهدی  | 

بچه مون 2 ساله شد

تقریبا یه چند روزیه دارم فکر میکنم که به مناسبت این روزه خجسته چی باید بنویسم. راستش چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم. فقط جا داره از پدر و مادرم تشکر کنم که در ساخت این وبلاگ هیچ نقشی نداشتن. و هم چنین فرصت رو مغتنم میشمرم و از همه همین جوری بی خودکی تشکر میکنم.
سالگرد دومین سالروز هپی برسدی تو یو ۲ سالگی وبلاگ گلپسر بر همگان مبارک!! صد سال به این سال ها!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 6:34  توسط مهدی  | 

اِچ آی وی مثبت

یه هف هش ده روزی میشه که یه قسمت از پشت سرم درد میگیره بعد تا شعاع ۲ سانتیش پخش میشه. دقیقا اگه از پشت گوشم حساب کنی ۴ انگشت به سمت عقب ، ۳ انگشت به سمت بالا. در اون نقطه به اندازه یه پنج تومنی یه دردهای خفیف مشکوکی به گوش میرسه!
احتمال میدم ایدز گرفتم دارم میمرم خودم خبر ندارم!

پ.ن: اگه عشقتون کش اومد دانلود کنید ، به مناسبت والنتاینه!!
سربندهای فراموش شده ( قسمت اول)
سربندهای فراموش شده ( قسمت دوم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 6:47  توسط مهدی  | 

هری پاتر جیگر طلا

چند روز پیش یه جایی خوندم که آخرین کتاب از مجموعه هری پاتر چند ماه دیگه منتشر میشه. از الان پیش بینی میشه که رکورد فروش کتاب تو یه روز توسط این کتاب شکسته میشه. تا اونجا که میدونم تو همین ایران خودمون هم این آقای هری پاتر کلی طرفدار داره.  هواداراش سایت واس خودشون درست کردن. انجمن تشکیل دادن و این حرفا.
 ولی نمی دونم چرا هر چی به مغزم فشار میارم نمیتونم درک کنم که این همه انسان برای چی خودشون رو واسه این یارو میکشن.سوار شدن یه نفر رو چوب جارو چه جذابیتی میتونه داشته باشه؟یا کارای از این دست. یه مشت خزعبلات جفنگیات و دروغ میدن به خورد خلق الله. البته اعتراف میکنم خوشبختانه تا حالا یه خط هم از کتاباش رو نخوندم ولی متاسفانه یه بار تو تلویزیون قسمت هایی از یه فیلمش رو دیدم. واقعیت اینه که یا واقعا من اسکلم یا این شومصد میلیون نفری که عاشق سینه چاک هری پاترن. سیصد درصد مطمئنم که قضیه از این دو حالت خارج نیست.
+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 9:16  توسط مهدی  |